دانلود آهنگ جدید

پاسخ نامه ى حسين عليزاده پس از يك سال

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
پنج شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۸

پاسخ نامه ى حسین علیزاده پس از یک سال

دسته بندی : اخبار موسیقی تاریخ : جمعه ۱۰ دی ۱۳۹۵

پاسخ نامه ى حسین علیزاده پس از یک سال
«حسین علیزاده»،آهنگساز و موسیقیدان بزرگ ایرانى، سال قبل با انتشار نامه اى ، از سمت خود در شوراى عالى خانه موسیقى استعفا داد. سال گذشته ،در شانزدهمین روز از دى ماه،نامه استعفاى «حسین علیزاده»منتشر شد. او در این نامه ضمن انتقاد به عملکرد خانه موسیقى عنوان کرد…

موسیقى پارس_شکوفه صادقى :«حسین علیزاده»،آهنگساز و موسیقیدان بزرگ ایرانى، سال قبل با انتشار نامه اى ، از سمت خود در شوراى عالى خانه موسیقى استعفا داد.
سال گذشته ،در شانزدهمین روز از دى ماه،نامه استعفاى «حسین علیزاده»منتشر شد.
او در این نامه ضمن انتقاد به عملکرد خانه موسیقى عنوان کرد:بنا بر تجربهای که طی سه ســال گذشته در شورای عالی خانه موســیقی داشــتهام، روحیات و اصول فکری خــود را در راســتای آن ندیده، لذا بــدون آنکه کتبا استعفایی تقدیم کنم، بدون جنجال از آن کنارهگیری کــردهام. اگــر اهمیت موضــوع برای شــما عزیزان بســتگی به اســتعفای کتبی اینجانب از خانه خود دارد، اینجانب، حسین علیزاده، عضو و دبیر شورای عالی خانه موســیقی، استعفای رسمی و کتبی خود را اعــ ن داشــته و آرزوی موفقیــت را برای شــما عزیزان در راه اعتلاى موسیقى کشور دارم.
کمتر از دو هفته پس از انتشار نامه از سوى علیزاده،در پى تشکیل جلسه اى در خانه موسیقى ،با استعفاى وى موافقت شد.
اینک پس از گذشت یک سال،«فردین خلعتبرى»نامه اى خطاب به «حسین علیزاده »نوشته و در آن به اوضاع حال موسیقى ایران اشاره میکند.
در ادامه، این نامه که درد مشترک اهالى موسیقى ست را با هم میخوانیم:
«اجازه میخواهم، همین یکبار در این نامه، شما
‎را با تو عوض کنم. همین یکبار. خواستم حرفهایم را بگویم. کســی را نیافتم که بشنود. به تو مینویسم کــه میدانم میخوانــی، و اگر نه این بــود چگونه میتوانســتی از آنچه شــنیده ای، اینگونه بنوازی و اینگونه بســازی. سرگشاده نوشــتم، چون، میدانم کــه نمیخواننــد. میدانــم که نمیشــنوند. آنکه گفت شنیدن کی بَود مانند دیدن، میخواست کسی نخوانَــد، که ندیده نفهمد. نیما، وقتی میخواســت بگوید، به همســایهاش نوشت. همسایهای که نبود. نیما همســایه خودش بود. کاش بتوانیم همســایه نیما باشیم. در حرفهای همسایه، او از مسیرش در شــعر و فرم گفت و کاش میشد ما، امروز، با هم از موسیقی بگوییم. امروز موسیقی ما پر از سایه است.
‎سایههایی هوشیار که از ما نیستند. اهالی انکار. نهاینکــه تــرا نشــنوند، صدایــت را میخواهند، معنایت را نــه. نمیدانم عاق نند یــا غاف ن. هنوز نمیدانــم. نمیدانــم کــه میدانند آگاهــی نغمه ســاز، که در تن این سرزمین ُرســت، حقیقت بود یا مجاز؟ کــه اگر برایشــان، حقیقت بود چــه نیاز به مجوز داشــت؟ موســیقی به مجاز رفت، تا آنجا که دیدند، جواِز مجاز را چارهای نیســت. تمام ت ششان را کردند که در ســرزمینِ موســیقی، سکه ای رواج دهند که پشــتوانهاش این خاک نباشــد. و موسیقی میدانســت که زیر لوایی میتوانــد کوچه کوچه این شــهر را بپیمایــد.وآنچه آنهــا برای انــکار آن نیاز داشتند،کسانی بودند که بر کرسی موسیقی بنشینند و به جای ساز، کاغذ تأییدشان کند و به جای موسیقی نسخه بنویسند. برای موسیقی نسخه بپیچند. آنهایی که، وقتــی که نمیدانند، ســکوت کنند کــه فرزانه بنمایند. ذوق شــنیدن هم نمایششــان باشد و یا اگر
‎چیزی به نشــانه تاثر در وجودشان پدید آید، بتوانند آنرا پوشــیده نگه دارند تا مبادا احساسشان را بیرون بریزند و ســبک جلوه کنند. ولع شنیدن موسیقی تازه نداشته باشند. نســل جوان را به کلی انکار کنند و از قدیمی ها تندیســی بســازند تا مبادا بجنبد. تا مبادا بجنباند.خواســتند آنها را پرورش دهند،نشد،و اگر شد یاغی شــد. دیدند با اندکی جستوجو میتوانند
‎آنها را بیابند و یافتند و برگزیدند و «ماندگار» یافتند. بــر این باورم که موســیقیدانی که همین امروز، همین امروز، با اراده خودش، دســت از کار موسیقی
‎میکشد، دیگر اهل موسیقی نیست. کارشــناس اســت. ســرنخ ایــن رشــته را یافتن
‎کارآگاه میخواهــد و کاردان. یک آهنگســاز به من نشــان بده کــه تا زمانی کــه عقلــش کار میکرده، نســاخته باشد.یک آدِم حســابی درعالم نشان بده که تا آخرین لحظه عمرش دســت از کار برداشــته باشــد. یک هنرمند تمام عیار پیــدا کن که زندگی اش از حق الجلســه و حق مشــاوره تأمین شده باشد. بر این باورم کســی که خود را در مقام کارشناســی آثار هنــری همکارانش قرار میدهــد، در بهترین حالت مفتــش اســت و در بدترینش سانســورچی. اینکه خودش به خودش رحم نمیکند دیگر چه انتظار از آمران؟ ماموریتشــان در یک جمله این است : (حق با
‎شماست، ما درست میگوییم! )این میشــود که موســیقی از آنچه در بیرونش
‎است عقب میماند. و برای جبران این عقب ماندگی، خود را به ابزار تزییــن مجالس و مجامع و حلقه ها و مناســبت ها تبدیــل میکند. شــعار میدهد. و باز از نغمه تهی میشود. میشــود ابزار تدبیِر دیگری. موســیقی اگر از اصلش جدا بیفتد چه فرق میکند مال کدام جبهه باشــد؟ بیچاره مردمی که تنشــان مورمور نغمه ای میشــود که جای شــعار نشســته اســت.دراین صــدا تحولی نیســت.همه هویتش را ازگذشــته می گیرد.بعد مردمــی را می پرورندکه

تأییدشان کنند. از نظر آنها مردم همانهایی هستند، که هستند و نه آنهایی که نیستند. در نظرشان، مردم، یک پدیده واحد اســت و غیرقابل تفکیک. نظر مردم فقط یکی اســت. رأی حداکثــری، رأی تمامی مردم
‎اســت. و مردم ص ح خودشان را میدانند. هرچند، بر این باورم که انسان ذاتا شریف است، اما نمیتوان چشم بر تیرگی و تیره روزی اش بست.
‎این اســت سرنوشــت آهنــگ زمانه مــا. بیچاره حقیقت که در ایــن زمانه، تأییــدش را باید از مردم بگیرد.این مردمی که اکنون تعدادشان،ازخیالشان، از افکارشــان و رویایشــان مهمتر اســت. شکمشان که سیر شــود پول بلیت کنســرت که داشته باشند، موســیقی راه خودش را رفته اســت بد. موسیقی در این نظم دیگر خواســته، میرود کنار شــهر بازی و لب دریا و مســابقه لیگ برتری. با استقبال حداکثری. ســتون موســیقی ما، موســیقی تو و مــن، به ی عکس های ســتاره ها گم میشــود و اگر نامی از تو میبرند فقط از ترس این اســت که مبادا کاری از این کار زار پدید بیاید و مقبول همــان مردم بیفتد و آنها
‎عقب بمانند در مسابقه آرای ماخوذه. ایــن مردم، وقتی کنســرتی لغو میشــود، دیگر
‎داد نمیزنند. میروند خانه شــان، و آنان که نسخه میپیچند بــه وقتش، به دولتش! ســکوت میکنند یــا امضا جمع میکنند. گاهی هــم نامه به مقامات مینویســند و به با تقدیم میکنند. اینگونه اســت که مقامات همیشــه از با دســت به موسیقی نگاه میکنند. نگذاشته ایم موســیقی آن روی برترش که
‎فلسفه را به چالش میکشد نشان دهد. کاری میکنند که تو قدمهایت را آهسته برداری. پروایــت را میگیرند تا ســقف پروازت آســمان آنها
‎باشد. مالکان زمینی، که مدعی تملک آسمانند. تــو که میگویــی انگار نمیشــنوند. تــو پا پس میکشــی جانشینت آماده اســت. بار را از دوششان برداشــتهای. آنقدر موســیقی باید مشغول حلیت خودش باشــد کــه موســیقیدان از هویتش غافلمی شود.مــا را درون خانه هایمــان نا کار آمد می کنند.این‎سیاســت،خیل عظیِم سازبه دســتها رابه لشکری تارومار شــده تبدیــل میکنــد کــه همه بــه گمان بیگانه بــودن دیگــری از هــم میگریزنــد و به کنج خودشــان پناه میبرند. ببین غافله »بیتِ موسیقی« چقدر عضو دارد و چقدر میتواند داشــته باشد. در ‎این آشــفته بازار هرجــا را مینگری، یــک عده ای از دوستانمان، همکارانمان، دارند به دیگرانی فحاشی میکنند. حیات یکی مشروط به ممات دیگری است. گاهی باید سکوت کرد که قافله سا ر غاف ن نباشی. گاهی که لب میگشــایی، هر کسی چیزی میگوید. نه! پرت میکند. آنهایی که تکذیبت میکنند، از اول تو را نمیدانســتند و آنان که تأییدت میکنند، بیشتر غریبه اند. ســؤال ناظــر بیطرف این اســت: آقا این موسیقی بزرگتر ندارد؟ بر این موسیقی سهم زیبایی کدام است؟معلوم است روحیه نقِدجبهه ای آنقدر غالب است که اهالی موســیقی به کنسرت یکدیگر نمیرونــد و کارهای هم را نمیشــنوند و اگر هم بر ســبیل اتفاق گذرشــان به هم بیفتــد، مجال، مجال ِانکار است. ببین با گذشــته زنده میمانیم! حالمان را ببین! دردم میگیرد؛ دردی که چاره اش، نوشــتن، تمرین کردن، ضبط کردن، تربیت کردن و روی صحنه بردن است؛ ولی گاهی این درد داد آدم را درمیآورد. تو کــه اینهمه بودی و زخمه زدی و صبر کردی
و و درنماندی، چرا تنها میشــوی؟ چرا هر از گاهی باز از سر خط از بین جوانان مدرس هات باید دسته ای را به خط کنی که ســینه خیز، رازدار این سرزمین باشی وپِس هر مضرابت جای خالی دوســتاِن جامانده ات را کنارت حــس کنی. آنهایی که نیســتند و پیش از آنکه نباشند، مانده بودند و آنهایی که هستند، کاش
‎نبودند. اینگونه نبودند! شاید، دردت نهفته به ز طبیبان مدعی یکی باید بگوید: آنچه در این تنگ بلوری اســت،
‎چشمه نیست. بد در این مانده از موسیقی باید افتخار کرد و بر
‎دهل کوفت. آنهم نه یکی که دو تا؛ و اگر میشد دو تا، دو تا جشن گرفت.
‎بر موســیقی اگر جشنی باشــد، هنوز به شکرانه پیروزی دیگری اســت. پیروزی ای که بــا تو بود؛ اما اکنون، تو را پشت درهای بسته، محبوس میخواهد یا در خانه دیگری. چقدر دوســت داشــتند تو برای همیشــه به ســفر بروی. چه غم انگیز اســت. به تو میگویند دســت مردم را بگیر و ببرشــان؛ ولی راه را
‎نشان نده. در ایــن میانه آنچه از موســیقی باقــی میماند،
‎اسباب طربی است که البته آن را نیز به دلیل دیگری از ملت دریغ میکنند.
‎روی ســخنم با توســت، تنها با تو؛ زیرا می دانم بسیاری از فرزندان سرزمینم رو به رویت نشسته اند تا نغمه ای بشــنوند که دیگرگونشان کند. بسیاری که بیشمارند و اندک. تو که با سازت یکتنه، میان مردم میروی و از راســتی آزمایی موســیقی نمیترســی. آنچه اصل است مربوط به اکنون تو میشود. صحنه برایــت آزادراه اســت. گاهی به تنهایــی با ملتی در تمریِن پنجه در پنجه ای که بیاموزند زور بازویشــان را کجا باید بنمایند و هزار جبهه نه در برابرشــان که دورشــان را بشناسند و بدانند چه کسی خودی است و چه کسی نیست. موســیقی تو به آنها یاد میدهد که دشمن، فقط ناآگاهی است؛ یا اینکه اگر این را یاد ‎داد، موسیقی است.

۰۰
139 مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 1809
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.